تاریخچهتاریخچه بازی

داستان بازی Death Stranding

داستان بازی Death Stranding

سلام بچه ها با این مطلب اینبار اومدیم با داستان بازی Death Stranding جدید ترین ساخته کوجیما که جز بهترین بازی های سال هم هست.این بازی هم مثل دیگر بازی هایی که کوجیما ساخته بسیار داستان سرایی پیچیده و جالبی داره.

داستان بازی Death Stranding

این موضوع به حدی بد شده که خیلی ها بازی رو تموم کردن اما داستان بازی Death Stranding رو درست متوجه نشدن و داخل اینترنت دنبال خلاصه داستان بازی میگردند که از یه طریقی بفهمند داستان بازی چیه.علاوه بر این خیلی ها هم نمیتونند به هر دلیلی دث استرندینگ رو بازی کنند.

ولی دوست دارید بدونید اوضاع از چی قراره.خب همین الان میگم که جایی درستی اومدید و در این مطلب کل داستان داستان بازی Death Stranding رو میخواهیم بررسی کنیم.اما قبل از شروع داستان بازی Death Stranding بیایید کمی مقدمه پردازی راجب بازی براتون بکنم تا یک پیش زمینه از بازی رو داشته باشید.

داستان بازی Death Stranding در یک فضای آخرالزمانی دنبال میشه جایی که کلی از انسان ها از بین رفتن و دنیا دچار هرج و مرج شده اما اینبار دیگه خبری از حمله از گور برخواسته هایی به اسم زامبی یا حمله های هسته ای آمریکا با دیگر کشور ها نیست این بار ما با یک اتفاقات بسیار تازه طرف هستیم که اسمشون دث استرندینگ هست.

دث استرندینگ در واقع به یک سری انفجار های هسته ای گفته میشه که در سراسر دنیا رخ داده و در کنار این حوادث یک سری موجودات نامرئی به اسم BT که به دنیای مردگان تعلق دارن به دنیای زنده ها اومدن و بخاطر این انفجار ها کلی چاله های بزرگ در دنیا به وجود اومده.

اول همه فکر میکردن این انفجار کار تروریست هاست اما بعدا مشخص شد اینطوری نبوده ولی خب بعدا متوجه شدن که این انفجار ها کار دث استرندینگ هست اما هیچوقت نفهمیدن چرا دث استرندینگ رخ داده یا علت وجود BT ها در دنیای زنده ها چیه.

هر اتفاق بزرگی یک سری تاثیر هم میزاره و Death Stranding هم تاثیراتی بر روی دنیا گذاشته اول از همه یک عنصر جدید به اسم کایرلیوم سر و کله اش پیدا شده و یک بارون به اسم تایم فال هم همیشه در حال باریدنه.

خب شاید با خودتون بگید باریدن بارون اون هم به طور مداوم که خیلی خوبه اما در دنیای بازی شاید بدترین چیز ممکن است چون قطره های بارون تایم فال به هرچیزی برخورد بکنه سریعا اون رو پیر میکنند از حیوانات گرفته که اکثرشون بخاطر همین بارون ها منقرض میشن و حتی انسان ها هم در معرض خطر انقراض هستن و خیلی از گیاه ها دیگه وجود ندارند.

و BT ها بیش تر بارون میاد به بیرون میان و اون موقع سر و کله اش پیدا میشه.اگر همین BT ها یک انسان زنده رو بگیرن اون رو میخورن و یک انفجار بزرگ به اسم Void Out رخ میده و همه چیز رو در اطرافش نابود میکنه.

این شرایط باعث شده بازماندگان انسان ها در پناهگاه های زیرزمینی زندگی کنند اما خب این پناهگاه ها نیاز به آذوقه و غذا و وسایل های مورد نیاز برای زندگی دارند.شرکت هایی هستند که این مواد مورد نیاز رو به وسیله افرادی که باربر هستند به پناهگاه ها میرسونند و اینجاست که ما با کاراکتر اصلی بازی یعنی سم پورتر آشنا میشیم.

بعضی افراد این مسئولیت رو قبول کردن که به سطح زمین برن و زیر بارون باربری کنند و به زندگی کردن افراد کمک کنند و اینجاست که بازی شروع میشه.

در ابتدای بازی میبینیم سم داره با موتور یک سری بار رو جا به جا میکنه اما بارون شروع میشه و مجبور میشه در یک غار پناه بگیره ولی وقتی توی غار هست سر و کله BT ها پیدا میشه اما این موجودات نمیتونند انسان ها رو ببینن و فقط از روی صدا میتونن مکان انسان ها رو تشخیص بدن.

در غار سم با یک کاراکتر دیگه به اسم فراجایل آشنا میشه که کاراکتر مورد علاقه من در بازی هست البته بماند که من کلا از این بازیگر خیلی خوشم میاد و دیوانه صورت سرد و بی روحش هستم این دو نفر یعنی سم و فراجایل برای اینکه BT ها اون ها رو پیدا نکنند جلوی دهنشون رو میگیرند.

فراجایل هم یک جور پستچی هست اما برای شرکت دیگه خیلی ها اون رو به عنوان یه تروریست میشناسن چرا که چند وقت پیش یک بمب رو به یک شهر برده بود و باعث یک انفجار عظیم شده بود.در بین مکالمه سم و فراجایل میفهمیم این دو نفر در بدن خودشون یک چیزی به اسم دوم DOOM دارند.

سم دارای سطح دو از دوم هست که بهش اجازه میده وجود BT ها رو احساس کنه و از طریق پوستش که ملتهب میشه میفهمه اما فراجایل دارای سطح چهار از دوم هست اون میتونه BT ها رو ببینه و به سرعت تلپورت کنه.بعد از اینکه سم بسته رو تحویل میده دو نفر از بخش سوزاندن اجساد به سراغش میان.

اون ها میخوان یک جسد رو بسوزنند و به کمک سم نیاز دارند چرا حالا باید جسد رو بسوزنند خب بعد از حوادث Death Stranding انسان ها بعد مرگ تبدیل به BT میشن.فقط چهل و هشت ساعت فرصت هست که جسد مرده رو سوزوند و از تبدیل به BT جلوگیری کرد.

سم اول چندان حاضر نیست این کار رو بکنه و میگه این کار خیلی خطرناکه اما مرد بهش میگه اون ها یک BB دارن خب حالا BB چی هست؟ BB ها بچه هایی هستند که مادرشون قبل از تولد بچه شون مرده یعنی بچه نه به دنیا اومدن نه مرده هستند یک چیزی میون دنیای مرده ها و زنده ها سرگردون هستند.

این بچه ها در یک وسیله هایی که به شکل رحم مادر طراحی شدن و با بند ناف مصنوعی نگهداری میشوند و این قدرت رو دارن که میتونند BT ها رو ببینن.توی راه BT ها به ماشین حمل جسد حمله میکنند و ماشین با تصادف متوقف میشه.یادتون هست که بهتون گفتم اگر BT ها یک انسان زنده رو بگیرن چی میشه؟یک انفجار بزرگ رخ میده.

اونجا ما یک لحظه یک مرد ماسک دار بزرگ رو میبینیم که میتونه BT ها رو کنترل کنه و چجوری میتونه؟خب اون دارای سطح ده از دوم هست یکی از همکارای سم گیر میوفته و میخواد خودشو از دست BT ها بکشه اما موفق نمیشه یک BT میگیرتش و انفجار رخ میده.

این انفجار سم رو میکشه ولی سم یک انسان معمولی نیست و وقتی میمره اون به یک جور دریا میره و دوباره روحش به جسمش برمیگرده و زنده میشه.شاید میگید خب این یعنی چی خب از من نپرسید از کوجیما بپرسید که بازی رو ساخته .

بعد از این اتفاق سم از هوش میره و یک مرد به اسم ددمن DeadMan اون رو پیدا میکنه و به مقر انسان ها مییبره. اونجا ددمن از سم خواهش میکنه که یک سری دارو رو برداره و به دیدن مادرش بره که سرطان داره.

اینجاست که میفهمیم که سم پسر رییس جمهور آمریکاست یعنی خانوم بریجت اما ملاقات زیاد دوستانه نیست بریجت از پسرش خواهش میکنه از متصل کردن دوباره آمریکا کمک کنه.بعد از این خواسته مادرش به خاطر سرطان میمره اما سم چندان به دوباره متصل کردن آمریکا اعتقاد نداره.

و علاقه ای به این کار نداره اما جسد مادرش رو خودش میخواد به کوره آدم سوزی ببره تا از تبدیل شدنش به یک BT جلوگیری کنه.ددمن یک BB هم یه سم میده و میگه که این BB خرابه و بهتره اون رو هم در کوره آدم سوزی بسوزونه وقتی سم به کوره میرسه جسد مادرش رو میسوزونه ولی نمیتونه بچه رو بسوزنه البته شانس آورد که اینکار رو نکرد چون بارون شروع میشه و BB اینجا به کارش میاد.

سم میتونه با وصل کردن این BB به خودش BT ها رو ببینه و از شرشون خلاص شه و بعد دست راست رییس جمهور دای هاردمن میاد و سم رو پیش خواهرش میبره.که اسمش امیلی هست البته هولوگرام خواهرش هست امیلی میگه اون و تیمش تونسته بودن خیلی از مردم رو نجات بدن اما یک گروه تروریستی به اسم هوگودیمن بهشون حمله کردن کل افراد امیلی رو کشتن و خود امیلی رو هم زندانی کردن.

امیلی و دای هاردمن از سم خواهش میکنن که به وسیله هایی به اسم کیوپید شبکه اینترنت رو در تمام آمریکا وصل کنه و امیلی رو هم نجات بده.اما سم باز هم زیر بار نمیره و قبول نمیکنه و از اتاق میره بیرون.

اون میخوابه و بعد داخل ساحل بیدار میشه اونجا امیلی دوباره باهاش صحبت میکنه و میتونه قانعش کنه و اینجوری داستان بازی Death Stranding در مسیر اصلی قرار میگیره و داستان طولانی و سخت سم برای متصل کردن اینترنت در سراسر آمریکا شروع میشه.

حالا شما باید یکی یکی به شهر ها برید و کیوپید هارو فعال کنید و در کنار این ها بار ها به ساحل برده میشید ساحل همون برزخ هست و یک سرباز به نام کلیفرد رو میبنید که ظاهرا یه نسبتی با BB داره.

سم دوباره در ادامه داستان بازی Death Stranding با فراجایل رو به رو میشه و فراجایل شروع میکنه به گفتن داستان خودش.اون میگه که باباش یک شرکت پستی داشته و بعد مرگش شرکت ارث به فراجایل میرسه و اون با یک فرد به اسم هیگز همکاری میکنه.

فراجایل میفهمه هیگز به جای دارو داره صلاح و مواد مخدر جا به جا میکنه و وقتی متوجه میشه که کار از کار گذشته و شرکتش داره یک بمب رو به یک شهر منتقل میکنه و باعث نابودی اون شهر میشه و هیگز الان رهبر هوگودیمن هاست در تلاش هست همین نقشه رو بر روی سم هم پیاده کنه.

و سم سریعا میفهمه بسته بمب کدوم هست و اون رو داخل دریا میندازه و نقشه هیگز رو خراب میکنه.اما فراجایل نمیتونه جلوی خودش رو بگیره و داستانش رو ادامه میده.اما بعد از بمب گزاری اولیه هیگز شروع میکنه به مستقل کار کردن و با هوگودیمن میخواد یک شهر دیگه هم منفجر کنه.

داستان بازی Death Stranding

فراجایل این بار میفهمه و بمب رو پیدا میکنه ولی همون موقع هیگز سر میرسه و فراجایل رو دستگیر میکنه هیگز دو پیشنهاد به فراجایل میده یک خودش فرار کنه از شهر و بمب رو داخل شهر بزاره و دو با بمب از شهر فرار کنه و مردم رو نجات بده.

قطعا همه راه دوم رو انتخاب میکنه اما یک مشکل وجود داره بارون تایم فال در حال باریدنه.فراجایل پیشنهاد دوم رو انتخاب میکنه اما هیگز تمامی لباس های فراجایل رو در میاره اما صورتش رو میپوشونه که وقتی زیر بارون داره بمب رو از شهر دور میکنه و میدوه کل بدنش پیر بشه ولی صورتش همون جون بمونه و دقیقا همین اتفاق میوفته.

ولی شهر رو نجات میده اما برای بلایی که هیگز سرش آورده ازش متنفره خب برگردیم سمت سم دوباره بعد از این اتفاقا سم در حین یک ماموریت یک گردباد شکل میگیره و سم رو داخل خودش میکشه وقتی سم به هوش میاد میفهمه در یکی از میدان های نبرد جنگ جهانی اول هست!

برای اولین بار سم با کلیفرد رو به رو میشه ما تا حالا کلیفرد رو در خاطرات BB دیده بودیم و در ادامه مشخص میشه که کلیفرد میخواد به هر قیمتی BB رو از سم بگیره حتی برای این کار به سربازای اسکلتی خودش رو میاره.

سم هرطور شده مقاومت میکنه و به زمان حال برمیگرده و میفهمه این سفر در زمانش فقط چند ثانیه در دنیای واقعی طول کشیده.بعد از این اتفاقات سم با یک کاراکتر مهم دیگه رو به رو میشه یعنی ماما.ماما یک دانشمنده که نمیتونه از اتاقش بیرون بره.

وقتی سم اونجا میره رد پای یک BT نوزاد رو میبینه در کمال تعجب اون بچه ماما هست اون دو نفر هنوز در ارتباط هستند و بچه اش هنوز بی خطر هست داستان ماما یخورده تراژیک هست ماما وقتی داشته داخل بیمارستان زایمان میکرده تروریست ها به بیمارستان حمله میکنند.

ماما زیر آوار میمونه ماما زنده میمونه ولی بچش داخل دنیای مرده ها به دنیا میاد این یعنی بچش یک BT هست و بچش با بند ناف بهش هنوز متصل هست.برای همین هم نمیتونه از اتاق خارج بشه.ماما به سم میگه داخل درگیری ها و گردباد کیوپید هاش خراب شده ولی بهش میگه میتونه پیش یه دانشمند دیگه بره تا براش درستشون کنه.

دانشمند اسمش لاکنا هست و در ادامه مشخص میشه خواهر دو قلو ماما هست اما لاکنا به سمت اعتقاد نداره و بهش میگه ماما رو پیش من بیار تا باور کنم سم بند ناف ماما رو میبره و اون رو پیش لاکنا میبره ولی کمی بعد هیگز با یک BT بزرگ که کنترلش هم میکنه سراغ سم میاد.

در نهایت سم از پس هیگز برمیاد و اون دو خواهر رو هم به میرسونه و ماما لاکنا رو راضی میکنه که کیوپید ها درست کنه اما بعدش ماما میمیره چون ارتباطش با بچه اش قطع شده بود سم به مقر برمیگرده و یه چرت میزنه اما وقتی بیدار میشه میبینه لو که اسم بچش هست یا همون BB سم سالم نیستش!

ددمن به سم میگه قرار بود BB ها پلی میان دنیای مرده ها و زنده ها باشند اما BB سم داره به سمت دنیای زنده ها کشیده میشه در واقع BB سم داره تبدیل به یک نوزاد میشه و اگر این اتفاق رخ بده لو میمیره و ددمن قول میده BB رو تعمیر کنه.

سم بدون BB یک سری ماموریت انجام میده که سخت ترین مراحل بازی هست چون BB نیستش و ما نمیتونیم BT ها رو ببینیم.وقتی کار ددمن تموم میشه با سم قرار میزارن بالای یک کوه در شهر هم دیگر رو ببینند.

اما قبل از اینکه بالای کوه برسیم دوباره گردباد رخ میده و سم و ددمن به جنگ جهانی دوم میرن سم میتونه اونجا ددمن و لو رو نجات بده و بعدش با کلیفرد مبارزه میکنه و شکستش میده و به زمان حال برمیگردن.

ددمن بعد از تحقیقات زیاد اطلاعاتی از کلیفرد بدست میاره و به سم میگه کلیفرد یک فرمانده از جنگ جهانی اول و دوم بوده و هیچ سربازی تحت فرماندهی او کشته نشده!بعدش مردی به اسم هارتمن با سم تماس میگیره و ازش میخواد که جسد ماما رو پیشش بیاره.

چون جسد ماما تبدیل به BT نمیشه وقتی سم پیش هارتمن میره متوجه یک موضوع عجیب میشه اینکه هارتمن هر بیست و یک دقیقه یک بار دچار سکته قلبی میشه و سه دقیقه بعد احیا میشه!هارتمن میگه ساحل یا بیچ یه جور برزخ هست که انسان ها بعد از مرگ به اونجا میرن.

در واقع مکانی میون دنیای زنده ها و مرده ها ساحل هر فرد فرق داره و بسته به نوع اعتقاد و افکار و علایقش شکل میگیره در ضمن همیشه هم شبیه به ساحل نیست و اگر دو نفر همزمان بمیرن ساحل هاشون به هم میپیونده.

پس اون میدون جنگ کلیفرد و سربازاش هم یک جور ساحله.اما داستان هارتمن از این قراره اون یه روز در بیمارستان بوده و بیمارستان دچار قطع و اتصال برق میشه و کلی آدم و از جمله هارتمن و زن و بچش همزمان با هم میمیرن و سواحل کلی آدم یکی میشه.

اما هارتمن توسط دکتر ها احیا میشه و به دنیای واقعی برش میگردونند.هارتمن حالا هر بیست و یک دقیقه یک بار خودش رو دچار ایست قبلی میکنه تا سه دقیقه داخل ساحل بره و بتونه خانواده و بچشرو ببینه.

و بعد هارتمن حقیقت رو برای ما افشا میکنه هارتمن راجب موجوداتی به نام EE توضیح میده.این موجودات باعث انقراض های وسیع میشن در واقع همون EE ها باعث انقراض دایناسور ها شده بودن و همه ی این انقراض ها با دث استرندینگ ایجاد شده بودن.

هارتمن میگه مشخص نیست چرا EE ها این کار رو انجام میدن ظاهرا این بخشی از چرخه ی زندگی شده و با هر انقراض موجودات جدیدی به وجود می آیند تا حالا پنج انقراض داشتیم که پنج تا EE باعثشون شدن همون پنج نفری که در ساحل در آسمان میبینیم.

در حال حاضر ششمین EE هم وجود داره اما این یکی میخواد کلا حیات رو نابود کنه هارتمن میگه امیلی یعنی خواهر سم یک EE هست.بعد از تمام این اتفاقات سم میتونه شبکه اینترنت رو در تمام آمریکا وصل کنه و ماموریت خودش رو به اتمام میرسونه.

حالا هیگز امیلی رو آزاد میکنه اما هیگز از سم تشکر میکنه چون حالا کل آمریکا از طریق اینترنت به هم متصل شده اند.هیگز میتونه از امیلی استفاده کنه تا همه ی انسان ها رو بکشه و سواحلشون رو با هم یکی کنه و حیات رو برای همیشه از بین ببره.

در ادامه سم با هیگز که یک BT بزرگ رو کنترل میکنه دوباره مبارزه میکنه و شکستش میده اما هیگز ایمیلی رو برمیداره و به ساحل میرن و سم هم با کمک تلپورت فراجایل میتونه خودش رو به ساحل برسونه.

سم دوباره در مقابل هیگز قرار میگیره و در یک گیم پلی مورتال کمبد طور اون رو شکست میده و هیگز رو به دست فراجایل میسپاره تا هر کاری دلش خواست باهاش بکنه.سم و امیلی هم فرار میکنند اما نه پایان بازی کوجیما هیچ وقت اینقدر معمولی نیست و اصل داستان هنوز باقی مونده.

در ساحل یک دعفه سر و کله خیلی ها پیدا میشه از کلیفرد و سربازاش گرفته تا دای هاردمن و نسخه جون رییس جمهور بریجت یعنی مادر سم.

کلیفرد به سراغ سم داره میاد که امیلی سم رو از صخره میندازه پایین و سم داخل دریا میوفته و سم میمره اما دوباره روحش به بدنش برمیگرده و زنده میشه.ددمن دوباره از ما میخواد که شبکه اینترنت رو وصل کنیم چون فعلا قطع شده آخه ما رو صاف کردین با شبکه اینترنتون.

در طول این ماموریت سم داخل گردباد کشیده میشه.این بار به جنگ ویتنام میره و اونجا با کلیفرد که در تمامی جنگ ها هست رو به رو میشه.بعد از شکست دادن دوباره کلیفرد ما میفهمیم اصلا یک آدم بد نبود بلکه یک پدر مهربون بوده.

درواقع وقتی کلیفرد در جنگ ویتنام بوده زن بارادارش دچار مرگ مغزی میشه کلیفرد زنش رو پیش رییس جمهور بریجت میبره اما بریجت اون رو گول میزنه و میخواد از بچه به دنیا نیومده کلیفرد استفاده کنه تا بتونه اولین BB رو بسازه.

اما دای هاردمن که یکی از سربازای کلیفرد بود این موضوع رو میفهمه و یک تفنگ به فرمانده اش میده تا همسرشو خلاص کنه و بعد با بچش فرار کنه.اما افراد بریجت سر میرسن و بریجت دای هاردمن رو مجبور میکنه که به فرمانده اش شلیک کنه.

اما این شلیک هم کلیفرد رو میکشه و هم بچه رو و بچه به ساحل میره و امیلی به دنبال بچه به ساحل میره و در ساحل بچه رو پیدا میکنه اون بچه رو زنده میکنه و به زمان حال میفرسته.این موضوع زخم عجیب سم که بر روی شکمش هست رو توضیح میده این قضیه هم نشون میده چرا سم میتونه به ساحل بره و دوباره زنده بشه.

در ضمن این یعنی سم درواقع بچه کلیفرد هست.وقتی امیلی سم رو زنده کرد و به دنیا زنده ها فرستاد راه رو باز کرد تا بقیه BT ها هم بتونن از طریق همون راه به دنیای زنده ها بیان و اینطوری داستان بازی Death Stranding شروع شد.

اما از اونجایی که دیگه نمیتوستن از سم به عنوان BB استفاده کنن بریجت سم رو به عنوان پسر خودش بزرگ میکنه.سم به ساحل میره تا با امیلی صحبت کنه اما در کمال تعجب بریجت رو پیدا میکنه.

اینجا یک راز دیگه هم برملا میشه درواقع امیلی و بریجت یک نفر هستند.بریجت در واقع کالبد امیلی هست که روحش در ساحل گیر افتاده.حالا شما دو تا انتخاب دارید یا امیلی رو بکشید و جلوی انقراض رو بگیرید یا بزارید دنیا نابود بشه.

و سم جلوی انقراض رو میگیره.امیلی تصمیم میگیره برای همیشه در ساحل بمونه تا انسان ها منقرض نشن و دنیا به نابودی کشیده نشه.بعد از این دای هاردمن رییس جمهور بعدی آمریکا میشه.و بعد ددمن میگه لو یا همون BB سم مرده و باید سم اون رو به کوره ببره و بسوزونه.

اما سم اینکار رو نمیکنه و در کمال شگفتی BB رو احیا میکنه و باهم از کوره خارج میشن و در آخرین صحنه در واقع میفهمیم لو یک دختره و سم اسمش رو میزاره لوییس.

خب اینم از داستان بازی Death Stranding که کمی دشوار و طولانی و سخت و گمراه کننده بود.

تگ

پست های مشابه

آرش وارث

کسی که دوست داره کل دنیا سرگرم یه چیزی باشند و حوصله شون سر نره!!!!

2 thoughts on “داستان بازی Death Stranding”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Close